تبليغاتX
کافه حزب الله

 لبنان و سوریه را از این قاعده مستثنی کنید

 ۱. عمره ممنوع

حج عمره واجب نیست. ولی دفاع از مظلوم واجب. رفتن چند باره ی عمره به این ترتیب که عمده ی آن صرف سیاحت و خرید در بازار های سعودی بشود منطقی به نظر نمی رسد.

۲. رانی نخورید

به گزارش خبرنگار شریف نیوز، آبمیوه «رانی» محصول شرکت «عوجان» عربستان سعودی است و گفته می‌شود مجوزی برای واردات آن به ایران وجود ندارد.

شرکت عربستانی عوجان برای تولید «رانی»، اسانس و ذرات خشك میوه را ـ كه در صنعت آب‌میوه به آن‌ها «پالپ» گفته می‌شود ـ از كشورهای دیگر وارد کرده و اسانس و پالپ را به آب اضافه كرده و آبمیوه تولید می‌كند. ذرات معلقی که در آبمیوه مشاهده می‌شود، دلیلی بر تازگی آن نیست، بلکه تازگی ظاهری «رانی» به علت وجود ماده‌ای به نام «بنزوات سدیم» می‌باشد.

همچنین طبق گزارش یک موسسه معتبر، با آزمایش چند قوطی آب‌میوه رانی در یكی از آزمایشگاه‌های كشور، نتایجی كه برای قوطی حاوی نكتار انبه رانی به دست آمده حاكی از این است كه این قوطی مقدار 96.2 ppm بنزوات سدیم دارد و همچنین مقدار بنزوات سديم در شیشه نكتار موز، 263 ppm می‌باشد.
بنزوات سديم، ماده‌ی است که در صنعت مواد غذایی به عنوان نگهدارنده کاربرد دارد. از این ماده به میزان بسیار کم در سس مایونز و نوشابه استفاده می‌شود ولی طبق گزارش اداره استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران، استفاده از این ماده در هر نوع آب‌میوه غیرمجاز است. علت غيرمجاز بودن استفاده از بنزوات سديم در آب‌ميوه اين است كه آبميوه به صورت گرم در قوطی ريخته و پر می‌شود و به دلیل واكنش‌هایی که بنزوات سدیم در حرارت انجام می‌دهد، استفاده از آن ممنوع می‌باشد؛ اما در نوشابه‌ها به اين دليل كه نوشابه به صورت سرد پر می‌شود، استفاده از اين ماده مجاز است.

گفتنی است، با توجه به محرز بودن عدم رعایت حداقل استانداردها در آبمیوه «رانی» و اطلاع برخی دستگاه‌های مسئول، هنوز معلوم نیست که چگونه این آبمیوه در این سطح گسترده به کشور وارد و توزیع می‌شود.

۳. کالاهایی که از "مکّه" و "مدینه" برایتان سوغاتی می آورند را اگر می پذیرید به یاد داشته باشید که هدیه آورنده را از خرید بیشتر نهی کنید و برای او توضیح دهید برای چه نباید به رونق اقتصاد سعودی ها کمک کرد.

۴. برای تفریح ترجیحاً به خارج از کشور سفر نکنید ولی اگر این کار را انجام دادید به اردن و امارات متحده ی عربی سفر نکنید.

۵. از نمایندگی های عربی شرکت های چند ملیتی خرید نکنید.

۶. عربی یاد بگیرید، عربی زبان برادران مسلم است و زبان پادشاهان مستکبر باید بلد باشید؛ بتوانید صحبت کنید با دیگران در خاورمیانه و ضمن شبهه زدایی تفکر انقلابی را مروج باشید.

۷. در مسافرت ها از ایرلاین های ایرانی استفاده کنید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 17:50 توسط مصطفى حسن پناه |

حضرت آیت الله خامنه ای در پیامی به كنگره عظیم حج، همه مسلمانان و حج گزاران را به استفاده از این فرصت گران بها و مغتنم و بازشناسی وظیفه و نیاز اصلی فراخواندند و تأكید كردند: امروز مهمترین وظیفه امت اسلامی، مستحكم كردن الفت، برادری، و پیوندها، مقاومت در مقابل دیو چند چهره استعمار، و برائت از مشركان در قول و عمل است.

به گزارش "تابناک" متن پیام رهبر انقلاب به این شرح است:

بسم اللَّه الرحمن الرحيم

موسم حج، فصل بهار معنويت و درخشش توحيد در آفاق جهان است؛ و آئين حج، چشمه زلالى است كه می تواند حج‏ گزار را از آلودگي هاى گناه و غفلت، پاك سازد و نورانيتِ فطرت خداداد را به جان و دل او باز گرداند. رها كردن لباس تفاخر و تمايز در ميقات حج و درآمدن به لباس همگانى و يك رنگ احرام، نشانه و نماد يك رنگىِ امت اسلامى و فرمان نمادين اتحاد و همدلى مسلمانان در همه جاى جهان است.

 شعار حج از سوئى: فَالهُكُم اِلهٌ واحِدٌ فَلَه اَسِلموا وَ بَشِّرِ المُخبِتين است، و از سوئى؛ و المَسجِدِ الحَرامِ الَّذى جَعَلنه لِلنّاسِ سَوآءَ العاكِفُ فيهِ وَ الباد. و چنين هست كه كعبه، افزون بر نمايندگىِ كلمه توحيد، مظهر توحيد كلمه و برادرى و برابرى اسلامى نيز هست.

مسلمانانى كه از چهارگوشه‏ جهان در اينجا به شوق طواف كعبه و زيارت حرم رسول اعظم صلى‏اله عليه و آله گرد آمده‏اند بايد اين فرصت را براى مستحكم كردن پيوندهاى برادرى ميان خود كه درمان بسيارى از دردهاى بزرگ امت اسلامى است مغتنم شمارند.

امروزه آشكارا می بينيم كه دست بدخواهان دنياى اسلام، بيش از گذشته در كار تفرقه‏افكنى ميان مسلمانان است و اين در حالى است كه امت اسلامى امروزه بيش از گذشته به انسجام و همدلى نيازمند است. امروز پنجه‏ خونين دشمنان در جاى جاىِ سرزمين هاى اسلامى به طور نمايان در كار فاجعه‏آفرينى است؛ فلسطين در سيطره‏ خباثت صهيونيست ها در رنج و محنت روزافزون است؛ مسجد الاقصى در معرض خطر جدى است؛ مردم مظلوم غزه پس از آن نسل كشى بى‏سابقه همچنان در سخت‏ترين شرائط به سر مى‏برند؛ افغانستان در زير چكمه‏ اشغالگران، هر روز دچار مصيبتى تازه است؛ ناامنى در عراق، آرامش و راحت را از مردم سلب كرده است؛ برادركشى در يمن داغى تازه بر دل امت اسلامى نهاده است.

مسلمانان سراسر جهان بيانديشند كه فتنه ‏ها و جنگ ها، انفجارها و ترورها و كشتارهاى كور كه در سالهاى اخير در عراق و افغانستان و پاكستان به راه افتاده است، چگونه و كجا تدبير و طراحى مى‏شود؟ چرا تا پيش از ورود تحكّم‏آميز و مالكانه‏ ارتش هاى غربى به سركردگى آمريكا به اين منطقه، ملتها شاهد اين همه مصيبت و محنت نبودند؟ اشغالگران از سوئى نهضت هاى مقاومت مردمى در فلسطين و لبنان و ديگر نقاط را تروريست مي نامند و از سوئى تروريسم وحشى فرقه اى و قومى را ميان ملت هاى اين منطقه سازمان دهى و رهبرى مي كنند.

منطقه‏ خاورميانه و شمال آفريقا در دورانى طولانى و بيش از يك قرن، به دست دولت هاى غربى انگليس و فرانسه و ديگران و سپس به دست امريكا استثمار و اشغال و تحقير شدند؛ منابع طبيعى آنان غارت و روحيه‏ آزادگى در آنان سركوب شد و ملت هاى آنان گروگان طمع‏ ورزى بيگانگانِ متجاوز شدند، و پس از آن كه بيدارى اسلامى و نهضت هاى مقاومت ملت ها، ادامه‏ آن وضع را براى ستمگران بين‏ المللى ناممكن ساخت و مسأله‏ شهادت و عروج الى ‏اللَّه و فى ‏سبيل ‏اللَّه همچون عاملى بى‏ بديل در صحنه‏ جهاد اسلامى بار ديگر ظاهر شد، متجاوزانِ منفعل به شيوه ‏هاى مزوّرانه روى آوردند و استعمار جديد را جايگزين روش گذشته كردند.

 ولى امروز ديو چند چهره‏ استعمار، همه توانائيهاى خود را براى به زانو در آوردن اسلام به عرصه آورده است؛ از نيروى نظامى و مشت آهنين و اشغال صريح تا زنجيره اهريمنى تبليغات و به كارگيرى هزاران سامانه‏ دروغ پراكنى و شايعه ‏سازى، و از سازماندهى دستجات ترور و آدمكشى بي رحمانه تا گسترش دادن ابزارهاى فساد اخلاقى و تكثير و ترويج مواد مخدّر و تخريب عزم و روحيه و اخلاق جوانان، و از تهاجم همه جانبه‏ سياسى به مراكز مقاومت تا برانگيختن نخوت هاى قومى و تعصب هاى فرقه اى و ايجاد دشمنى ميان برادران.

اگر ميان ملت هاى مسلمان و ميان فرقه ‏هاى اسلامى و اقوام مسلمان با يكديگر، محبت و حسن‏ ظن و هم دلى، جاى بدگمانى و بدبينى را كه خواسته‏ دشمنان است بگيرد، بخش اعظم توطئه و تدبير بدخواهان را خنثى خواهد كرد و نقشه‏ هاى شوم آنان را براى سيطره‏ى روزافزون بر امت اسلامى عقيم خواهد ساخت. حج يكى از برترين فرصت ها براى اين هدف والا است.

مسلمانان با همكارى و تكيه بر مبانى مشتركى كه قرآن و سنت بدان ناطق است قدرت خواهند يافت كه در برابر اين اهريمن چند چهره بايستند و آن را مغلوب اراده و ايمان خود سازند. ايران اسلامى با پيروى از درس هاى امام خمينى كبير، نمونه‏ بارز اين مقاومتِ موفق است. آنان در ايران اسلامى شكست خورده‏اند.

 سى ‏سال ترفند و توطئه و دشمنى از كودتا و جنگ تحميلى هشت ساله، تا تحريم و مصادره اموال، و از جنگ روانى و تبليغاتى و صف‏بندى رسانه ای تا تلاش براى جلوگيرى از رشد علمى و دستيابى به دانش ‏هاى نوين و از جمله دانش هسته ای، و حتى تحريك و دخالت آشكار در ماجراى پرشكوه و پرمعناى انتخابات اخير، همه و همه به صحنه‏ هائى از شكست و انفعال و سرگردانى دشمن تبديل شد و آيه‏: انّ كيدالشيطان كان ضعيفاً در برابر چشم ايرانيان بار ديگر مجسّم گشت. در هر نقطه ديگر نيز كه مقاومتِ برخاسته از عزم و ايمان، مردم را به مصاف مستكبران پرمدعا كشانيد، پيروزى نصيب مؤمنان و شكست و رسوائى سرنوشت حتمى ستمگران شد. فتح ‏نمايان 33 روزه در لبنان و جهاد سرافراز و پيروز غزه در سه سال اخير، شاهد زنده‏ اين حقيقت است.

توصيه‏ مؤكد اينجانب به عموم حاجيان سعادت مند و به خصوص به علماء و خطباء كشورهاى اسلامى كه در اين ميعاد الهى حضور يافته ‏اند و به خطباء جمعه حرمين شريفين، آن است كه با فهم درست مسأله، وظيفه‏ امروزى و فورى خود را باز شناسند. با همه‏ توان، توطئه‏ دشمنان اسلام را براى مستمعان خود باز گويند و مردم را به الفت و اتحاد فرا خوانند.

از هر آنچه به سوءظن مسلمانان به يكديگر مى ‏انجامد، به جِدّ بپرهيزند و هرچه انگيزه و فرياد دارند بر سر مستكبران و دشمنان امت اسلامى و رأس فتنه‏ ها يعنى صهيونيسم و امريكا فرو ريزند. و برائت از مشركين را در قول و عمل به ظهور رسانند.

از خداوند متعال هدايت و توفيق و كمك و رحمتش را براى خود و همه شما متضرعانه مسألت مي كنم.
 
والسلام عليكم
سيدعلى حسينى خامنه‏ اى
سوم ذى‏ الحجةالحرام 1430
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 13:40 توسط مصطفى حسن پناه |

در حالی که رژیم خوکی عربستان سعودی، که روی عرب های جاهلی را سفید کرده است، به نسل کشی یمنی ها می پردازد. تو به فکر استقبال از مسافری هستی که به سفر حج رفته است، قبلاً هم به سفر دبی رفته بود، قبل از آن هم آنتالیا و تایلند. گفت آخرش هم یک سفری برود و حجی بگزارد باشد که مقبول اوفتد!

مصطفی تو مریضی به تو چه تو به فکر نماز قضای خود باش و در نهایت نماز های مهدی ادیب را بپا که اگر مقبول بود به رد توی یه لا قبا مردود نگردد!

البته وضع الآن خراب است که کشور تو آنجا ده ها هزار گروگان دست آن خوک های کثیف دارد که اگر نداشت تو الآن به جای نوشتن این داستان ها مانع از جلوی هواپیمای جنگی برمی داشتی در مهرآباد، نه اینکه نگران جا ماندن از پرواز چهارشنبه باشی!

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 3:53 توسط مصطفى حسن پناه |

دوستان دانشجوی مکانیک شریف که آزمایشگاه انتقال حرارت دارند، نمونه های گزارش کار موجود است.

نمونه ی گزارش های آزمایشگاه انتقال حرارت

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 21:49 توسط مصطفى حسن پناه |

ابوریحان علم داشت. ابوریحان شهرت داشت. ابوریحان عزت و محبوبیت داشت هرچه داشت را فراموش کنید اکنون اما ابوریحان موش دارد! خیابان ابوریحان تهران جولانگاه موش ها است!

شب ها این موش ها به حدی آزادانه بیرون می آیند که حتی در پیاده رو ممکن است وسط پای انسان بپرند.

تعداد موش ها نیز بسیار زیاد است. چاره ی کار کجاست؟

------------------------

پ. ن. 1 با توجه به پست قبلی و مسائل جاری کشور از تغییر مدیریت مترو استقبال می کنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 2:1 توسط مصطفى حسن پناه |

 

مرگ ممد اگه بذارم!

پنج شنبه، سی ام مهر، روز آخر مسابقه ی ملی طراحی خودرو الکتریکی، در آزمونِ بردِ بیشینه با یک بار شارژ باتری؛ عده ی ِ زیادی از داور ها و هیئت اجرایی رفته بودند به سایت برگزاری آزمون تعلیق، پس تعداد افراد اجرایی و داور ها در پیست آزمون برد رو به کاهش بود. دکتر دورعلی، من، مهدی عطائی، سهیل کیانی پور، داوران خط و چند نفر دیگر مانده بودیم. کمبود نیرو که در مسابقه طراحی خودرو الکتریکی محسوس بود باعث شد تا کم کم برخی افراد در قسمت هایی کار کنند که از قبل برای آنها تدارک دیده نشده، فی المثل دکتر دورعلی در حالی دیده شد که ماشین هل می دهد. یک جایی بود، که یکی از تیم ها کمکی می خواست، همه داشتیم ناهار می خوردیم دکتر دورعلی ایستاده غذا می خورد، سهیل از سر میز ناهار بلند شد که برود کمک دکتر دورعلی به او گفت مرگ ممد اگه بذارم! سهیل کیانی پور آمد، گفت این ممد کیه؟ بچّشه؟ دست جمعی خندیدیم و گفتیم محمد اسم خودشه دیگه!

در ضمن نتیجه ی نهایی مسابقه:

تیم های پاراکس، قاصدک نصیر اول و دوم و تیم های توسن و آراز مشترکاً سوم شدند.

حمل و نقل، از شریف تا علم و صنعت

بی آر تی؛ برخورد شاخ به شاخ!

سه شنبه 12 آبان زیر گذر تقاطع خیابان آزادی و بزرگراه یادگار امام شاهد تصادف رو در روی دو اتوبوس سامانه ی اتوبوس های تند رو بود. بنده به عنوان یک شاهد عینی از ایستگاه بی آر تی دانشگاه شریف تا ایستگاه بهبودی پیاده طی طریق کردم، بسیار نگران کننده و دلخراش بود. اتوبوسی که از سمت غرب به شرق در حال حرکت بود تقریباً تمام مسیر اتوبوس روبرویی را مسدود کرده بود و لذا گریزی از برخورد نبود.

مترو؛ حلزون بدون صدف!

یکی از اصلی ترین ویژگی های حلزون کندی رفت آمد آن است. متروی تهران حداقل در خط دو دارای این ویژگی است به طوری که از دانشگاه علم و صنعت تا میدان انقلاب با مترو یک ساعت طول می کشد. این در حالی است که با اتومبیل شخصی این فاصله 35 دقیقه ای طی می شود که در روز 5 شنبه حدود 10 دقیقه کوتاه تر هم هست.

علم و صنعت

ارتباط "علم و صنعت" با "علم" و "صنعت" خیلی پیچیده است. کلاً ارتباط وزرات علوم با علم هم پیچیده است. به یک مثال توجه کنید:

نام مصطفی

تعداد واحد 12

تعداد روزهای حضور در دانشگاه 4

زمان تلف شده برای حمل و نقل در هفته چهار ضرب در دو برابر با هشت ساعت

اگر بنابر تعریف استاندارد هر واحد را یک ساعت در نظر بگیریم. برای هر ساعت حضور در کلاس چهل دقیقه وقت صرف حمل و نقل شده است.

از تحصیلات تکمیلی دانشکده مهندسی مکانیک علم و صنعت سوال کردم که چرا برنامه عمداً جوری چیده شده است که دانشجو مجبور باشد حتماً چهار روز در هفته بیاید دانشگاه گفتند قانون و قاعده ی اینجا این است و هدفش هم این است دانشجو بیشتر دانشگاه برود. اینجاست که شاعر می گوید "از قضا سرکنگبین صفرا فزود" یا می گوید "باش تا بیام". دانشجویی که از وضعیت حمل و نقل در زجر است چگونه می تواند با علاقه برود دانشگاه باب دل آقایان ِ سیاست گذار ری سرچ کند! بعد هم کی برود؟ چهار روز در هفته که معطل کلاس های با فاصله ی زیاد و صف غذا خوری و سرما و گرما است سه روز دیگر هم با توجه به انبوه تکالیفی که داده می شود عملاً نمی تواند به درد خاصی بخورد.

چگونه دانشگاه منتقد سیاست های ترافیکی است و نوعاً ادعای آگاهی اساتید آن گوش فلک را کر کرده در حالی که خود ایجاد کننده ی ترافیک است؟

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 5:39 توسط مصطفى حسن پناه |

روايتي دست اول از پرتاب اولين موشك دوربرد ايران در دفاع مقدس

خبرگزاري فارس: زمان شليك فرا رسيد، شمارش معكوس شروع شد. ما هم سعى كرديم در خاكريزها و تپه‏ها خود را مستقر كنيم. به چوپان‏ها گفتيم كه خود و گوسفندها را حفظ كنند. هيچ بعيد نبود، موشك در جا منفجر شود.

امروز كه جمهوري اسلامي ايران به قدرت موشكي اول منطقه تبديل شده است، جزئيات اولين عمليات موشكي ايران در سال هاي دفاع مقدس كه حيرت جهانيان را بر انگيخت از زبان يكي از شاهدان عيني خواندني خواهد بود. اين شاهد امروز يكي ار اعضاي برجسته هيئت علمي دانشگاه شهيد بهشتي است. 

اول وقت، جلسه مديران دانشگاه بهشتي بود.ساعت هفت صبح جلسه شروع شد. كارها مورد مشورت قرار گرفت. دستورهاى لازم داده شد. طبق برنامه بايد يك هفته در تهران مى‏ماندم و بعد دو هفته به منطقه مى‏رفتم، ولى منشى چند پيام از خلبان رستمى به من داد. مى‏خواستم به منزل بروم. ناگهان شنيدم يك ماشين از نيروى هوايى اجازه ورود به دانشگاه را دارد و با من كار دارند. فهميدم خلبان رستمى است. خبر داد: دشمن تصميم دارد تمام شهرها را بمباران كند. حتى هواپيماى دشمن به شهر مشهد رسيده است. ما هم ديگر هواپيماى مناسب براى جنگنده‏هاى جديد دشمن نداريم. ضدهوايى‏ها هم برد مناسب را نداشتند. بچه‏هاى جبهه به هواپيماى دشمن مى‏گفتند "ايران‏پيما " و به هواپيماهاى خودى مى‏گفتند "ميهن‏تور " به اين ترتيب تقريبا آسمان ايران بى‏دفاع بود. 
از همه بدتر، پديده جديد موشك باران تهران بود. مردم، خودجوش، شعار مى‏دادند: "موشك جواب موشك ". اين خواست فطرى مردم بود. خلبان رستمى آمده بود كه گروهى آماده كند كه من هم جزو آن بودم تا به يك سايت موشكى برويم كه براى نمونه از قبل از انقلاب چند موشك خودكشش، "اسكاد B " در آن بود. اين موشك‏ها براى نمونه از طرف روس‏ها به ايران داده شده بود. و براى اينكه آمريكا از بى‏خطر بودن آن براى اسرائيل باخبر شود، چند نمونه هم به ايران دادند، آن هم از طريق معاهده نظامى "سنتو " تا آمريكا تحريك نشود. روس‏ها و آمريكايى‏ها به كشورهاى اقمارى خود، متعادل اسلحه مى‏فروختند و براى اينكه تعادل پيمان "ورشو " و "سنتو " به هم نخورد نمونه‏اى از سلاح‏هاى راهبردى را كه به كشورهاى اقمارى مى‏دادند به طرف مقابل هم مى‏دادند كه اربابان از وضع يكديگر و نوكرانشان آگاه باشند. 
حالا چند فروند موشك در يك سايت بود كه على‏القاعده قابل استفاده نبود خلبان رستمى آمده بود كه امشب مرا با خود برد. 
دو روز از خلبان رستمى فرصت خواستم كه كارهاى خود را در تهران رفع و رجوع كنم و خود را آماده كردم كه به مأموريت نامعلومى بروم و آن اولين پرتاب موشك به طرف دشمن (عراق) بود. 
يك نقشه از "سايت " يا محوطه نظامى مورد نظر به من دادند. ديگر چيزى از مأموريت خود نمى‏دانستم. آن روز غروب بايد با يك گروه به طرف "سايت " موشكى حركت مى‏كرديم. 
تنها توانستم از پدرم در كوچه خداحافظى كنم و زودتر از وقت مقرر، قبل از افطار به قرارگاه مورد نظر برسم. 
تقريبا تمام افراد گروه آمدند. افطارى خورديم و نماز خوانديم. يك معارفه كلى شد خلبان رستمى مسؤول گروه بود. خيلى منظم و مرتب همه سوار اتوبوس شديم. بيست نفر بوديم، و بايد در اتوبوس توجيه مى‏شديم. تقريبا نيمه‏هاى شب به همان قرارگاه خودمان رسيديم. يك ضرب به اتاق جنگ رفتيم. در اتاق جنگ ماكت منطقه جنگى قرار داشت و همه دور آن جمع شديم تا بفهميم چه كار بايد كرد. منطقه مأموريت ما خطوط شمالى جبهه بود، ولى نمى‏دانم چرا به محور ميانه آمديم. شايد بعضى از مهندسان در محور بودند كه بايد با هم آشنا مى‏شديم. 
نيمه شب به طرف "سايت " حركت كرديم. گروه ما خيلى كوچك شده بود. گروه‏هاى ديگر مأموريت ديگر داشتند. اكثر گروه ما مهندسى محاسبات پرتاب، الكترونيك و مكانيك بودند. چهار نفر ديگر كارگر فنى بودند، ولى ده تا مهندس را در كار عملى در جيب خود جا مى‏دادند. من هم نخودى بودم. چون رشته معمارى به درد پرتاب نمى‏خورد. خلبان رستمى هم مسوول گروه بود. همه نيروى داوطلب بوديم. تنها لباس او درجه نظامى داشت. بقيه ما لباس ساده بسيجى داشتيم. يكى از كارگران فنى به نام حاج‏آقا آل‏على خيلى شوخ و "آچار فرانسه " بود و در هيچ كار فنى، نمى‏ماند. لودر، جيپ، تانك، همه چيز تعمير مى‏كرد. بعضى از چيزها را سر هم كرده بود و ماشين مين‏كوب ساخته بود و لندرور "شنى‏دار " درست كرده بود. خيلى چيزهاى عجيب و غريب ديگر او در "مينى‏بوس " از طرح‏هاى خود صحبت مى‏كرد. ماجراى ساخت بولدزر او كه زير آب كار مى‏كرد جالب بود. يكى ديگر از بچه‏ها كه او هم كارگر فنى بود از ساخت هدايت امواج راديويى صحبت كرد. هواپيماى كوچك هدايت شونده، هدايت از دور جهت‏گراى توپخانه كه ديده‏بان، مستقيم لوله توپ را در جهت مناسب با امواج راديويى مستقر كند. 
بين راه يك ايستگاه صلواتى بود. تصميم داشتيم در آنجا استراحت كنيم و شام بخوريم كه همين كار را كرديم. 
بعد از اذان صبح، به طرف پايگاه راه افتاديم. هوا كم‏كم روشن مى‏شد. منطقه جالبى بود. پر از گوسفند. چند چوپان جوان دنبال ماشين مى‏دويدند. از پايگاه خبرى نبود. فقط چند آغل غار مانند ديدم كه احساس كردم بايد با تكنيك جديد، حفارى شده باشد، ولى پر از بز و گوسفند بود. اين منطقه در كنترل ارتش بود. از جبهه فاصله زيادى داشت. چون قبلاً ماكت منطقه را ديده بودم، تجسمى از وضع پايگاه داشتم. احتمالاً پس از پيچ تندى بايد به يك در بزرگى كه در دهانه يك دره بود وارد مى‏شديم. تقريبا حدسم درست بود. مردم بومى اينجا، لر و شيعه بودند. از لحاظ جغرافياى انسانى، منطقه امنى بود. مردم خيلى همكارى مى‏كردم. هيچ نفوذى و ستون پنجمى، اين دور و برها نمى‏توانست نفوذ كند. مردم عشاير اين منطقه خيلى هوشيار بودند. ناگهان يك در ورودى نظامى را كه استتار بود، مشاهده كرديم. خلبان رستمى با لباس رسمى به دژبانى رفت، ناگهان در كشويى باز شد و ما با مينى‏بوس وارد شديم. چند سرباز با تفنگ، پيش‏فنگ كردند. جورى سر و صدا راه انداختند كه ما همه ميخ شديم. مينى‏بوس درب و داغون ما وارد يك محوطه عظيم طبيعى شده بود كه كوه‏هاى اطراف آن، مانند محوطه قرارگاه توپخانه اصفهان بود. مكانى مثل يك كاسه كه دور و اطراف آن را كوه فرا گرفته و شيارهاى خوبى در هر قسمت از كوه‏ها به وجود آمده بود. داخل هر شيار تونلى زده بودند و تأسيساتى داير بود. هيچ ساختمان مصنوع بشر، در محوطه ديده نمى‏شد، مگر ورودى تونل‏ها. جلوى يكى از تونل‏ها ايستاديم. يك ستوان جلو آمد. خيلى رسمى و با جديت به خلبان رستمى سلام نظامى داد و با داد و بيداد گزارشى از وضع قرارگاه داد و خود را در خدمت اعلام كرد. ما هم با ساك‏هاى خود از مينى‏بوس پياده شديم. 
از لحاظ مكان‏يابى انگار طبيعت، اينجا را طراحى كرده بود كه يك كاسه تمام عيار باشد و خيلى از تأسيسات را در خود جا دهد. در اصفهان هم براى توپخانه از طريق پيمان "سنتو " چنين جايى پيدا شده بود. 
شايد از طريق ماهواره پيدا كردن يك چنين جاهايى آسان‏تر باشد، ولى از روى عكس هوايى هم مى‏توان چنين جواهرهايى را كشف كرد. چون دستور مستقيم از فرماندهى كل قوا بود ما را تحويل رفتند. معلوم بود هيچ آثارى از انقلاب و جنگ در اينجا وجود نداشت. همه افراد با وسواس اين منطقه را تميز نگه داشته بودند. همه سربازها و درجه‏داران منظم در جاى خود منتظر دستور بودند. خلبان رستمى از ستوان خواست كه به همه دستور آزاد بدهد. دستور داده شد. فقط يك خرده، پاها باز شد. هيچ فرق چندانى از نظر ما نكرد. ما نمى‏دانستيم چه كار كنيم. جو نظامى ما را گرفته بود. ما هم سيخ مقابل پرچم ايران كه جلوى دفتر كار قرار داشت، ايستاده بوديم، ولى در صف نبوديم. بالاخره وارد دفتر شديم و روى صندلى نشستيم. 
سريع به يك تونل عظيم رفتيم كه در آن يك "لانچر " خودكشش بود. مثل يك تريلر چندين چرخ كه روى آن يك موشك عظيم بود يا حداقل براى من كه اولين بار يك هيولا مى‏ديدم عظيم جلوه مى‏كرد. همه وسايل پرتاب داخل تريلر قرار داشت. سكو پرتاب روى تريلر قابل بالا و پايين كردن و تمام وسايل و محوطه تميز بود. جناب ستوان، يك دفترچه از تعميرات به عمل آمده روى موشك را به خلبان رستمى داد. معلوم شد چندين كارشناس از كشورهاى دوست عربى آمده و روى آن كار كرده‏اند، ولى نتوانسته‏اند كارى انجام دهند. اكثر كشورهاى عربى از بلوك شرق محسوب مى‏شدند و افراد متخصص آنان در شوروى آموزش ديده بودند. حالا نوبت ما بود كه وسايل مختلف را بازرسى و تعمير كنيم. هركس شروع كرد به "آزمايش " قسمت‏هاى مختلف هدايت و پرتاب موشك. كمترين خطايى باعث انفجار موشك در تونل مى‏شد. همه با سكوت و دقت شروع به كار كردند. محور كار، بيشتر در زمينه ابزار الكترونيكى بود. بعد از چند ساعت كار، قسمت‏هايى از "لانچر " جدا شد و در كف تونل قرار گرفت. من هم با چند سرباز مشغول نقشه‏بردارى از داخل تونل شدم تا نقشه كامل محوطه را تهيه كنم. همه كار مى‏كردند، محوطه بر خلاف قبل شلوغ پلوغ شد. همه چيز "آزمايش " و وسايلى كه بايد از عقبه مى‏آمد فهرست شد. داخل تونل اصلاً نفهميديم كه شب شد. اذان مغرب، ما را هوشيار كرد. اكثر بچه‏ها دست از كار كشيدند. بعد از نماز ما هم افطارى خورديم. در ماه رمضان هم شام مى‏خورديم، هم افطار و هم سحرى. چون مسافر بوديم بقيه صبحانه و ناهار هم جاى خود برقرار بود. بعضى اوقات عصرانه هم مى‏خورديم! پس از دو ساعت استراحت هم مشغول به كار شدند. 
در همين وقت خلبان رستمى وارد تونل شد و مرا صدا كرد. گفت: بى‏سيم تو را مى‏خواهد. بايد به ماموريت ديگرى مى‏رفتم. رفتم و بعد از چند روز با لباس خاكى و بدن عرق كرده و خاك گرفته دوباره به دروازه پايگاه وارد شدم. دژبان در را باز كرد و سلام نظامى داد. در تونل را يك سرباز باز كرد و ما هم وارد تونل شديم. وضع عجيب و غريبى بود. بچه‏ها به حدى شبانه‏روزى كار كرده بودند كه وضع آن‏ها هم از من بهتر نبود: خاكى، عرق كرده و خسته. با كمال تعجب، جناب سروان هم هم‏رنگ جماعت شده بود؛ كلاه نداشت و با دمپايى اين ور و آن‏ور مى‏رفت. 
خلاصه بچه‏هاى بسيج اين جماعت ارتشى را خراب كرده و آن‏ها را از ريخت و قيافه انداخته بودند. اما در عوض آن‏ها همه دست به آچار بودند. قيافه همه خسته نشان مى‏داد، ولى همه خوشحال بودند. براى اينكه اولين بار بود كه تمام دستگاه‏هاى الكترونيك را تعمير كرده بودند. قبلاً چند ماه، كارشناسان خارجى روى آن كار كرده بودند، ولى نتوانسته بودند آن را راه بيندازند. دو نفر از بچه‏هاى الكترونيك بر سر محاسبه پرتاب و برد موشك بر سر "تانژانت " و "كتانژانت " دعوا داشتند. يكى مى‏گفت بايد با "tg " پرتاب شود و ديگرى مى‏گفت بايد با "cotg " پرتاب شود. ما كه چيزى نمى‏فهميديم. كلى محاسبات جلوى آن‏ها بود. كنار "لانچر " سفره انداخته بودند و بساط چاى هم برقرار بود. من هم بى‏نصيب نماندم. 
اگر وضع "تانژانت و كتانژانت " مشخص مى‏شد، سكوى پرتاب "لانچر " را بيرون مى‏برديم. طبق محاسبات اين موشك به پايتخت دشمن نمى‏رسيد. تمام محاسبات را با آخرين برد موشك به يك محوطه صنايع "ش.م.ه " دشمن كه نزديك پايتخت بود، متمركز كردند. به سختى سيصد كيلومتر را در حافظه كامپيوتر موشك ثبت كردند. اين مجموعه را كشورهاى غربى در اختيار دشمن قرار داده بودند و تقريبا در كشورهاى جهان سومى استثنايى بود. حال همه چشم‏ها به ما دوخته شده بود. مخصوصا اينكه اين مجمع صنايع نظامى در سى كيلومترى پايتخت عراق مستقر بود. همه در رويا خود را موفق مى‏ديديم، ولى دعوا روى محاسبات پرتاب و همچنين تغييرات اين چند روزه چندان قابل اطمينان نبود. شايد هم موشك در همين جا منفجر مى‏شد و همه پودر مى‏شديم. در هر صورت همه فعاليت خود را كردند. 
بالاخره حاج آل على پشت "لانچر " خودكششى نشست. مثل يك تريلر بزرگ بود و موشك پشت آن سوار بود. بايد آن را به محوطه مى‏رسانديم. غار، بيش از يك در كشويى آهنى ضدانفجار نداشت. آل على پشت فرمان نشست. استارت زد. دود غليظى فضا را فرا گرفت و موتور با هيبت غول‏آسايى، نعره مى‏كشيد. در كشويى باز شد. على آقا، متخصص در ماشين‏آلات سنگين بود. ديپلم داشت، ولى در كار عملى حرف نداشت. ماشين را در دنده يك گذاشت ولى صداى عجيب و غريبى از گيربكس به گوش مى‏رسيد. زود ماشين را خاموش كرد. گفت گيربكس دستكارى شده است. جناب سروان با تعجب گفت يقينا كار كارشناسان كشورهاى دوست عربى است كه نه تنها وسايل الكترونيك را دستكارى مى‏كردند بلكه به گيربكس آسيب زده‏اند. بچه‏ها تصميم گرفتند اين غول را هول بدهند و يك تراكتور هم آن را بكشد تا بتوانيم به محوطه برسيم. همه دست به كار شدند. سيم بكسل، تراكتور، همه سربازها و افسرها براى كشيدن "لانچر " به محوطه بسيج شدند، حتى نگهبان‏ها. موج شعار "موشك جواب موشك " همه را فرا گرفته بود. سعى عجيبى بود. اين غول بى‏شاخ و دم راه افتاد. على آقا يا همان آل على، پشت فرمان بود. غول به نزديكى در غار رسيد. هر چه به در نزديك‏تر مى‏شد، تعجب همه بيشتر مى‏شد. با كمال تعجب "لانچر " به درگير كرد. لانچر حدود ده سانتى‏متر بزرگ‏تر از در غار بود. هيچ‏كس نمى‏دانست اين غول از چه درى وارد غار شده كه حالا بيرون نمى‏رود. همه چشم‏ها به طرف من دوخته شد. من هم هر چه نقشه سايت، عكس هوايى و برداشت خود را از اين مجموعه نگاه مى‏كردم، چيزى غير از در غار به نظرم نمى‏رسيد. همه در ناباورى و يأس قرار گرفتند، ولى نمى‏دانستيم راز اين كار چيست. از جناب سروان كه قبل از انقلاب در اينجا گروهبان بود، خواستم چيزى بگويد. چيزى نداشت، فقط گفت ايرانى‏ها حق داخل شدن به اينجا را نداشتند، مگر چند نفر محدود كه آن‏ها هم بعد از انقلاب فرار كرده‏اند. از او خواهش كردم هر چيزى كه يادش مى‏آيد بگويد. رفتيم قسمت‏هاى ديگر غار را سر زديم، ولى هر راهرويى كوچكتر بود. 
اولين كارى كه كردم، فرض كردم از همين در كه تنها در غار بود اگر موشك شليك شود چه مى‏شود. ديدم هيچ، اگر از اين محوطه كوچك موشك پرتاب شود، يقينا محوطه آسيب سختى مى‏بيند. حداقل فضايى كه ما براى پرتاب نياز داشتيم، دو برابر محوطه‏اى بو دكه تمام درهاى غار به آن باز مى‏شد. پس اين در براى پرتاب موشك و احتمالاً ورود موشك به كار نرفته است. پس اين غول چگونه وارد غار شده است؟ همه شروع كردند به گشتن تا اينكه كليدى، چيزى، ابزارى، يا اتاق فرمانى پيدا شود تا قسمتى از ديواره غار از جاى خود حركت كند. هر چه مى‏گشتيم، مأيوس‏تر مى‏شديم. 
ديگر نيمه‏هاى شب شده بود. "لانچر " جلو آمده بود و جاى خواب بچه‏ها را كه چند شب آنجا خوابيده بودند گرفته بود. خواستند جاى تميز ديگرى پيدا كنند اما همه جا پر از روغن، ابزار و خلاصه كثيف بود و كسى هم حال تميز كردن نداشت. حتى سربازها هم "دمغ " بودند. لباس همه كثيف شده بود. هنوز دود كاميون يا لانچر از محوطه غار كاملا خارج نشده بود. بعيد بود كه آمريكايى‏ها اين قدر بى‏سليقه باشند كه كاميون را داخل غار روشن كنند. پس كليد كار كجاست؟ حاج آل على، ناگهان بلند به همه گفت: مردم مى‏گويند "موشك جواب موشك " شما كارى نكنيد كه اين شعار تبديل شود به "پوشك جواب موشك ". همه بى‏اختيار خنديدند. تصميم گرفتيم شب استراحت كنيم و در روز از بالاى كوه و محوطه و از داخل جستجو را ادامه دهيم. يك قسمتى از غار كه شبكه فلزى داشت، قابل تميز كردن بود. بچه‏ها مشغول تميز كردن شدند تا حداقل كمى استراحت كنند.حالت "خوف و رجا " بود. 
بچه با شلنگ آب قسمت فلزى را شستند و سريع آنجا را تميز كردند. همه كار مى‏كردند. سربازها رفتند و در آسايشگاه خود و افراد اعزامى خلبان رستمى در سايت كنار موشك خوابيدند. كيسه خواب، پتو، همه چيز آماده شد. همه دراز كشيدند ولى كسى خوابش نمى‏برد. بوى خاصى پس از شستشو در محوطه پيچيد. مثل بوى پشم گوسفند بود. تصميم گرفتيم آن شب تمام چراغ‏ها را خاموش كنيم تا شايد بتوانيم بخوابيم. در آهنى غار هم باز بود و سر موشك خارج از غار. اين بدترين حالت بود، چون اگر يك بمباران انجام ميشد، موشك منفجر مى‏شد. 
از همه بدتر اينكه تراكتور بيرون بود و نمى‏توانستيم كاميون حامل موشك را به داخل بكشيم. 
تاكنون اين منطقه مورد تهاجم قرار نگرفته بود؛ ولى معلوم نبود امشب "بز نياوريم. " تجسم انفجار اين مشك داخل غار باعث شد دوباره همه بلند شوند. هر چه زور زديم كاميون تكان نخورد. دنبال جايى مى‏گشيم كه طناب را به آن ببنديم و با قرقره آن را بكشم. هيچ جاى مناسبى در غار پيدا نشد كه قرقره را به آن نصب كنيم. ناگهان يكى از بچه‏ها كه پتوى خود را روى يك دسته فلزى انداخت بود آن را به همه نشان داد، شايد فرجى باشد. پتو را كنار زديم. دوباره بچه‏ها كيسه خواب و ديگر وسايل خواب خود را از كف فلزى برداشتند و آماده شدند كه طناب را به كمك چند قرقره بكشند. خوشبختانه قسمت فلزى كف غار حالت شيار و شبكه‏اى داشت و انسان روى آن سر نمى‏خورد؛ ولى قسمت‏هاى ديگر همه صاف و صيقلى بود. طناب به آرامى محكم شد و حالت كشش پيدا كرد. كاميون با موشك آرام، آرام راه افتاد. طناب از سيم بكسل بهتر بود؛ چون اگر پاره مى‏شد، حداقل جرقه يا ضربه‏اى به موشك اصابت نمى‏كرد؛ چون با هر ضربه، فاجعه‏اى رخ مى‏داد. فكر انفجار موشك ذهن همه را مشغول مى‏كرد. كاميون چند سانتى‏متر راه نيفتاده بود كه ناگهان صداى مهيبى همه جا را فرا گرفت. 
صداى يا الله، يا على، يا ابوالفضل بلند بود و خلاصه هر كس به كسى متوسل مى‏شد. صدا همه غار را فرا گرفت. نفهميدم‏چى شد. در يك لحظه همه خود را در زمين و هوا ديديم. نفهميديم كه انفجار بود يا چيز ديگر. موشك منفجر شده بود؟ طناب هم اگر پاره مى‏شد، اين قدر سر و صدا نداشت. خلاصه بعد از چند ثانيه كه براى ما چند ساعت طول كشيد - و شايد در همان چند لحظه تمام خاطرات زندگى براى هركس دوره شد - ما به زمين افتاديم و روى هم در غلتيديم. همه جا تاريك شد. تنها، نورى از محوطه به داخل غار مى‏تابيد. سكوت و سكون همه جا را فرا گرفت. فقط ناله بعضى از دوستان به گوش مى‏رسيد. نمى‏دانستيم چه اتفاقى افتاده است. سربازان كه در آسايشگاه بودند با صداى مهيبى كه شنيده شد به طرف غار آمدند. هركس چراغ قوه‏اى داشت. نمى‏دانستيم مرده‏ايم يا زنده؛ ولى درد، به ما فهماند كه زنده‏ايم. پاى چوبى من درآمده بود و نمى‏دانستم كجا افتاده و حتى خودم كجا هستم. بوى تعفن خاصى به مشام مى‏رسيد. ناگهان احساس كردم تعداد زيادى گاو و گوسفند نعره زنان در حال فرارند. نمى‏دانم رويا بود يا نه؛ ولى بوى پشكل و پشم مشام ما را مى‏آزرد. آرام آرام يكديگر را صدا كرديم. يكى از سربازان فيوزهاى برق را دوباره راه انداخت. چراغ‏ها و پروژكتورها روشن شدند. 
خودمان را در وضع عجيبى ديديم. موشك در آرامش خوابيده بود؛ ولى بچه‏ها در گودالى افتاده بودند كه در انتهاى آن صداى گاو و گوسفند به گوش مى‏رسيد. همه ما را بالا آوردند. پاى چوبى من هم پيدا شد. هنوز سر و وضع خود را تميز نكرده بوديم كه ناگهان همه تكبير گفتند، سربازها كه خيلى جوان بودند پايكوبى مى‏كردند. غلغله‏اى بود. تازه فهميديم چى شده بود. با خدا باش، خدا با توست. دستگيره‏اى كه طناب به آن وصل شده بود در واقع اهرم يك "رمپ " فلزى بود كه وصل مى‏شد به يك تونل با پيچ سى درجه كه از آن تونل موشك‏ها را وارد غار اصلى يا "شيلتر " مى‏كردند. انتهاى غار بعد از پيچ هم يك در فلزى داشت، كه بعد از انقلاب از تورفتگى آن براى آغل گوسفندان استفاده مى‏كردند و آن طرف كوه بود. به عبارتى موشك از خارج محوطه آن طرف كوه وارد مى‏شد و از رمپ بالا مى‏آمد و در ايستگاه نگهدارى مى‏شد و از در جلو افراد و وسايل تعمير و نگهدارى را وارد مى‏كردند؛ چون ورود موشك‏ها يك بار انجام شده و ديگر خارج نشده بود، ورودى اصلى بعدها توسط چوپان‏ها كور شده بود. مخصوصا بعد از انقلاب كه بيشتر جنبه نگهدارى موشك براى ارتش مطرح بود تا استفاده از آن. حالا اين راه كشف شده بود. متأسفانه آنهايى كه فرار كرده بودند تمام نقشه‏هاى مجموعه را منهدم كرده يا با خود برده بودند. 
خوشبختانه با اين عمل، حداقل پنج فروند موشك آماده مى‏شد كه از اين محوطه خارج شود و شايد هم مى‏توانستيم آن‏ها را شليك كنيم. ديگر كسى خوابش نمى‏برد. همه گروه مجبور بوديم حمام برويم. سربازها با جان و دل به ما خدمت مى‏كردند. آن‏ها شروع كردند به تميز كردن "رمپ " و رسيدن به در فلزى، كه گوسفندها از آن فرار كرده بودند و چوپان‏ها در دل شب دنبال آن‏ها مى‏گشتند. تصميم داشتيم كه وقتى هوا روشن شد در فلزى را باز كرده و محوطه را تميز كنيم. ما هم آن شب را در آسايشگاه خوابيديم. جناب سروان با سربازانش محوطه كار را تميز كردند. 
به حدى هيجان‏زده بودم كه با تمام خستگى صبح سحر آماده كار شدم. سحرى و صبحانه به هم وصل شد. هوا كه روشن شد با يك موتور سوار حركت كردم كه ورودى‏هاى خارج از محوطه را بازرسى كنم. عملاً براى شناسايى كامل ورودى، من مشغول هماهنگى شدم. كارها را تقسيم كردم. عده‏اى از داخل مشغول تميز كردن شدند، من هم از بيرون مشغول شناسايى شدم. يكى از ورودى‏ها از ديواره سنگى پر شده بود. معلوم بود چوپانان محلى براى اينكه ورودى را تا مرز در فلزى براى گوسفندان قابل استفاده كنند، يك ديواره سنگى جلوى غار كشيده‏اند و يك ورودى كوچك براى گوسفندان ايجاد كرده بودند. عملاً بعد از انقلاب محوطه بيرون بى‏استفاده افتاده بود و ارتش بيشتر از داخل پايگاه محافظت مى‏كرد. مردم هم احساس مى‏كردند تا در ورودى كه از جنس فلز بود براى استفاده شخصى اشكالى ندارد. وقتى به آغل گوسفندان يا به عبارتى ورودى اصلى غار رسيدم، هنوز خيلى از گوسفندان پراكنده و چوپانان با سختى دنبال آن‏ها بودند. شايد همين حالت گوسفنددارى بود كه دشمن احساس مى‏كرد اين پايگاه تخليه شده است و به آن كارى نداشت. نفوذ ستون پنجم هم به اين ارتفاعات سخت بود. تازه مردم بومى اينجا با ما بودند و سخت از اطراف محافظت مى‏كردند. مى‏دانستند امنيت پايگاه براى آن‏ها هم مهم است. مسوولان پايگاه هم فقط از داخل محافظت مى‏كردند و نيازى به بيرون نبود. اصلاً فكر نمى‏كردند ماشين‏آلات سنگين مثل "لانچر " بايد از اين قسمت حركت كند. 
وقتى وارد غار شديم با چراغ قوه اطراف را نگاه كرديم. حدود دو متر كف غار از كود گوسفندان بالا آمده بود. خيلى كثيف و تاريك بود و بوى مشمئزكننده‏اى به مشام مى‏رسيد. تا ساق پا در كف فرو مى‏رفتيم. پس از گذشت حدود بيست متر با يك پيچ نزديك به سى درجه به در فلزى رسيديم. در قابل باز شدن نبود. بايد از كف خاكبردارى مى‏شد و تقريبا حجم آن هم زياد بود. 
همين وقت خلبان رستمى با جناب سروان با عده‏اى از افراد در يك وانت به ما رسيدند. به خلبان رستمى طرح خود را گفتم. سريع دو دستگاه لودر آوردند. طبق نقشه‏اى كه سريع براى آنها كشيديم، يك لودر در قسمت مناسبى از كوه، مشغول كندن آغل براى گوسفندان شد و لودر ديگر به جان ديوار تيغه‏اى و كف غار افتاد كه مملو از پشكل بود. عده‏اى ديگر هم از داخل، محوطه را تميز مى‏كردند. تا عصر يك نفس كار شد. حداقل گوسفندها، خانه جديد پيدا كردند. چوپان‏ها هم راضى بودند. ما هم شروع كرديم به تعمير سيستم‏هاى برق و تأسيسات حركتى كه با سيم بكسل بود. 
نزديك‏هاى غروب پس از روغن‏كارى "وينچ " و درها سيستم برقى را راه انداختيم. در زوزه‏كشان باز شد. محوطه داخل غار با آن طرف كوه ارتباط برقرار كرد. ديگر نياز نبود مسافت پانصد متر را دور بزنيم و به داخل پايگاه برويم. از اين راه راحت اياب و ذهاب مى‏كرديم. همه چيز براى بيرون آوردن موشك آماده شد. فقط مشكل دنده‏هاى موتور بود كه بتواند روى پاى خود بيرون بيايد. از آل على هم خبرى نبود. از ديشب تا كنون از او خبرى نبود. تصميم گرفتم با تمام نيروى انسانى و به كمك چند وانت "لانچر " را به بيرون بكشيم. تقريبا كار خطرناكى بود؛ چون اگر يك سيم بكسل پاره مى‏شد يا حركت اصطكاكى پيش مى‏آمد، احتمال انفجار موشك خيلى زياد بود. منتظر تاريكى شب شديم كه در پوشش شب اين كار انجام شد. شايد ماهواره دشمن به اين منطقه حساس شده باشد و يا پروازهاى شناسايى، مشكلاتى براى ما ايجاد كنند. در هر صورت، لانچر بايد از يك تونل يا چند پيچ حدود سى درجه عبور مى‏كرد. اين پيچ و خم‏ها براى آن بود كه اگر در جلوى در غار انفجارى به وجود آيد، موج به داخل غار نفوذ نكند. عده‏اى از افراد روزه بودند و افطار كردند. ما هم به آن‏ها كمك كرديم. بعد از نماز جماعت كار ما شروع شد. همه زير لب دعاهايى را كه مى‏دانستند زمزمه مى‏كردند و كار در سكوت انجام مى‏شد. بايد كار با حوصله و دقت انجام مى‏گرفت. مجبور بوديم موتور را روشن كنيم كه بوستر ترمز در سرازيرى رمپ كمك كند. سكوت محوطه با دود غليظ و سر و صداى موتور و اگزوز شكسته شد. عده‏اى هول مى‏دادند و يك وانت هم مى‏كشيد. 
لانچر آرام آرام راه افتاد. الحمدلله ترمزها، خوب كار مى‏كردند. با هزار بدبختى لانچر از رمپ سرازير شد و پايين آن آرام گرفت. سريع موتور را خاموش كردند؛ چون دود همه را خفه مى‏كرد. هواكش‏ها كار نمى‏كردند. ما هم وقت تعمير آن‏ها را نداشتيم. 
بايد با دست و وانت، موشك را مى‏كشيديم. حدود دو ساعت طول كشيد تا ما به اولين پيچ تونل رسيديم؛ چون اگر عجله مى‏كرديم و بدنه موشك به جايى مى‏خورد، كار همه ساخته بود. حالا اگر به بيرون محوطه مى‏رفتيم تازه بايد آن را به يك فضاى مسطح مى‏برديم تا شليك انجام شود. همه خسته شده و حالت عصبى پيدا كرده بودند. دوباره دستور استراحت داده شد. كار خطرناكى بود. در وقت استراحت در محوطه بيرون پايگاه تجمع كرديم. براى احتياط چند موتور سوار مسلح گشت مى‏زدند تا از خطر احتمالى پايگاه را محفوظ دارند. اين اولين ارتباط داخل و خارج پايگاه بود و نفرات ما براى گشت‏زنى كم بود. بچه‏ها بيرون نشسته بودند. معلوم نبود اين همه زحمت به نتيجه برسد يا نه؛ ولى كسى به روى خودش نمى‏آورد. بايد اين قدم اول برداشته مى‏شد تا مراحل بعدى طى مى‏شد. زير آسمان پرستاره بودن و چاى داغ، ما را از حال و هواى جنگ دور كرده بود و هر كس چيزى مى‏گفت و بقيه مى‏خنديدند. در همين اوقات، چراغ يك ماشين از پايين دره ديده شد كه به بالا مى‏آيد. بچه‏ها در قسمت‏هاى مختلف جاده موضع گرفتند. آخر اين وقت شب اياب و ذهاب خطرناك بود. ستون پنجم هم مى‏دانست كه با چراغ روشن نيايد؛ اما شايد كلكى در كار باشد. چراغ قوه‏ها هم خاموش شد و منتظر مانديم. چند پيچ ديگر مانده بود كه چند نفر از بچه‏ها جلو رفتند تا ماشين از آن‏ها رد شود و آن‏ها از پشت و ما هم از جلو ماشين را محاصره كنيم. تقريبا ماشين به ده مترى ما رسيد. يكى از سربازان با صداى مهيبى "ايست " داد. يك نفر هم كنار جاده به طرف ماشين "قراول " رفت. از عقب هم به او ايست دادند. راننده فهميد از چند طرف محاصره است. كاملاً غافلگير شد. سكوت همه جا را فرا گرفت. دستور داده شد كه راننده پياده شود. ظاهرا كس ديگرى با او نبود. يك نفر با چراغ قوه و اسلحه به طرف او رفت. وقتى نور به صورت راننده افتاد، بنده خدا زبانش بند آمده بود و او كسى جز حاج آل على نبود. فكر كرد پايگاه دست دشمن افتاده است. بعد از احوال‏پرسى، به او يك ليوان چاى دادند. گفت: اينجا چه كار مى‏كنيد؟ و چرا اين بساط را پهن كرديد؟ وقتى ماجرا را فهميد كه لانچر تقريبا اول تونل است و تا آنجا را كشيديم، گفت سريع دست به كار شويد. من از كارخانه تراكتورسازى تبريز نمونه‏هايى را پيدا كرده‏ام كه ان‏شاءالله به كار ما بيايد. بنده خدا معلوم بود بدون خواب، يك نفس در كار بوده و خود را به ما رسانده است. همه سريع به طرف لانچر رفتند. جا خيلى تنگ بود. نه مى‏توانستيم عقب برويم و نه جلو. خلاصه، گيربكس را پايين آوردند و دوباره جا زدند و موتور را روشن كردند. تقريبا نيمه‏هاى شب كار تمام شد. 

دود غليظى در تونل پيچيد. همه از دور و بر "لانچر " فاصله گرفتند. فقط آل‏على پشت فرمان نشسته بود. دنده ماشين به سختى با صداى گوشخراشى جا رفت. لانچر روى پاى خودش حركت مى‏كرد. با تمام دودى كه راه انداخته بود غرشكنان عقب مى‏رفت؛ چون بايد از "رمپ " پايين مى‏آمديم، لازم بود همين طور عقب عقب از تونل خارج شويم. سعى مى‏كرديم با پروژكتورهاى سيار آل على را هدايت كنيم. بعضى از بچه‏ها ماسك ضدگاز زدند. بعد از حدود نيم ساعت لانچر با ته از غار بيرون آمد. همه تكبير گفتند. بيچاره آل على عين زغالى‏ها شده بود. خلبان رستمى روى موتور به او گفت دنبالش بيايد. حالا لانچر با دنده دو حركت مى‏كرد. مثل يك كاميون معمولى قدرت "مانور " داشت. خيلى سريع به يك محوطه باز رسيديم. جهت كلى موشك رو به هدفى بود كه از پيش تعيين شده بود. حالا بچه‏هاى الكترونيك مشغول به كار شدند. 
همه چيز سريع پيش مى‏رفت. تصميم گرفتيم اول صبح عمليات را آغاز كنيم تا هوا روشن شود و بچه‏ها با دقت بيشتر بتوانند جهت‏يابى كنند. صبح چوپانان ديدند يك مجسمه ابوالهول جلوى آن‏ها سبز شده است. حتى گوسفندها هم "بر و بر " ما را نگاه مى‏كردند. همه آنها سحر به صحرا مى‏رفتند. هر چه نيرو داشتيم دور لانچر مستقر كرديم. يك تور استتار هم احتياطا روى آن انداختيم. چند ضدهوايى روى وانت گذاشتند و دور و اطراف گشت مى‏دادند. قبلاً خلبان رستمى با فرماندهى هماهنگ كرده بود كه نيروهاى نفوذى ما در نزديكى هدف مستقر شوند و ما را از اصابت موشك باخبر كنند. تهران هم در انتظار بود. هدف هم مهم بود: زرادخانه "ش.م.ر ". فقط صداى قلب خود را مى‏شنيديم و صداى بع بع گوسفندها را. بچه‏هاى الكترونيك روى كاغذها و اعداد و ارقام غرق بودند. زمان شليك فرا رسيد، شمارش معكوس شروع شد. ما هم سعى كرديم در خاكريزها و تپه‏ها خود را مستقر كنيم. به چوپان‏ها گفتيم كه خود و گوسفندها را حفظ كنند. هيچ بعيد نبود، موشك در جا منفجر شود. 
وقتى دستور آتش داده شد، صدا مهيبى با آتش زياد و گرد و خاك بسيار محوطه را فرا گرفت. ناخودآگاه همه سر خود را در دو دست گرفتيم و درازكش خوابيديم. نمى‏دانم چقدر طول كشيد؛ ولى احساس كرديم صداى موشك لحظه به لحظه از ما دورتر مى‏شود و در دود و گرد و غبار مى‏توانستيم آتش عقب آن را ببينيم. هركس دوربينى داشت، با آن نگاه مى‏كرد. موشك رفت؛ ولى كجا؟ همه منتظر خبر بوديم. بى‏سيم با "وزوز " زياد مشغول به كار بود. خبرها با رمز رد و بدل مى‏شد. حالا منتظر نيروهاى نفوذى خود در دل خاك دشمن بوديم. سريع لانچر را به داخل پايگاه آورديم. درها سريع بسته شد. نگهبان‏ها به سر پست خود رفتند و ما هم در اتاق بى‏سيم پايگاه مستقر شديم تا از نتيجه كار خود باخبر شويم. تقريبا نيم ساعت شد؛ ولى خبرى نشد. نيروهاى نفوذى ما، هيچ خبرى از موشك ندادند. كم كم اين احساس به ما دست داد كه شايد موشك فراركرده. با ايستگاه‏هاى ديگر خود در عمق خاك دشمن تماس گرفتيم، آن‏ها هم خبرى نداشتند. ديگر نااميد شده بوديم. معلوم نبود موشك كجا فرار كرده كه هيچ‏كس از آن خبر نداشت. بچه‏هاى الكترونيك باز هم شروع به دعوا كردند. يكى گفت چرا "تانژانت " نگذاشته، حالا ديدى چى شد؟ از خستگى همه خوابيديم. وضع همه درب و داغون بود. هر كس گوشه‏اى افتاد. ديگر اميد ما از اطلاع‏رسانى عوامل نفوذى در عمق خاك دشمن قطع شد. به غير از نگهبانان همه بيهوش شدند. چند روز كار طاقت‏فرسا و آخر هم هيچ. 

نزديك ظهر بود. در حالت خواب و بيدارى بوديم. ناگهان بلندگوى پايگاه صداى مارش نظامى را از راديوى ايران پخش كرد. هر وقت اين مارش زده مى‏شد و گوينده مى‏گفت "شنوندگان عزيز، شنوندگان عزيز " همه مى‏فهميديم عمليات پيروزمندانه‏اى رخ داده است؛ اما اين بار گوينده شورش را در آورده بود. هى مى‏گفت: "شنوندگان عزيز، شنوندگان عزيز "؛ ولى اصل خبر را نمى‏داد. تقريبا همه بيدار شديم؛ ولى حال بلند شدن نداشتيم. حتما خبر مهمى بود. معلوم بود پيروزى بزرگى است. ما كه شكست خورديم حداقل يك پيروزى بزرگ درد ما را كم مى‏كرد. همه زير پتو ول مى‏خورديم تا اين گوينده چيزى بگويد. جان ما را به لب رساند. بى‏سيم ما كه خفه شده بود و از ديده‏بان‏هاى نفوذى خودى خبرى نمى‏رسيد. تقريبا ارتباط ما قطع شده بود. فقط صداى راديو جاذبه داشت. 
ناگهان از راديو خبر رسيد كه ايران براى اولين بار موفق شد كه قلب پايتخت دشمن را هدف موشك قرار دهد! معلوم شد يك يگان موشكى ديگر به موازى ما وارد عمل شده بود و آن‏قدر خود را نزديك جبهه رسانده كه توانسته بود با دقت مركز حساس پايتخت را هدف بگيرد. دقت عمل فوق‏العاده بالا بود. يك موشك با دقت زايدالوصفى كه بايد از فن‏آورى بالايى برخوردار باشد، به بزرگ‏ترين و مرتفع‏ترين بانك در پايتخت دشمن اصابت كرده و آن را منهدم كرده بود. شايد بچه‏ها از قسمت‏هاى ديگر به فن‏آورى هدايت ليزرى دست يافته‏اند. همه از جا پريديم. تكبير گفتيم. مهم نبود ما باشيم يا ديگرى. مهم اين بود كه دشمن بازداشته شود تا با موشك به شهرهاى ما حمله نكند. معلوم بود، اينجا سر كار بوده‏ايم. بى‏انصاف‏ها نگفتند كه جاى ديگر اين فن‏آورى پيشرفته را در اختيار دارند و ما را اين قدر به دردسر انداختند. شايد هم ما براى رد گم كردن دشمن بايد فعال مى‏شديم تا جاى ديگر عمل كنند؛ ولى از مسوولان ستاد اين همه پيچيدگى و ضريب هوش بعيد بود، ولى حالا كه شد، ما هم اعتماد به نفس بيشترى به دست آورديم كه خلاصه تهران هم كارى كرد؛ چون در جبهه عملاً هر چه بود در خطوط اول بود و ستادهاى مركزى فقط هورا مى‏كشيدند و ما هم لنگ مى‏كرديم و اين بار برعكسش شد. بچه‏ها جاهاى خواب خود را جمع كردند. همه به هم تبريك مى‏گفتند. 
من به خلبان رستمى گفتم اگر اجازه بدهيد من به تهران بروم. تقريبا اكثر بچه‏ها مى‏خواستند برگردند. چند فروند موشك ديگر در پايگاه بود كه مى‏توانستند روى لانچر نصب كنند و براى كار ايذايى استفاده شود؛ ولى ديگر به ما نيازى نبود. تقريبا آماده شديم كه برگرديم. ناگهان بى‏سيم به صدا درآمد. بى‏سيم‏چى هاج و واج بود. گوشى را به خلبان رستمى داد. يكى از دوستان نزديك در تهران بود، به خلبان تبريك مى‏گفت. حتما درجه و ترفيع گرفته بود. شايد هم بچه‏اش دنيا آمده بود؛ ولى خانمش هفت‏ماهه بود! شايد بچه عجله داشت. ناگهان خلبان غش كرد! اين ديگر چه خوشى است كه خلبان غش كند؟ زبانش بند آمد. با "تته، پته " به ما گفت كه موشك ما تا پايتخت رفته و به بانك مركزى خورده است. ما به جاى غش كردن، عين مجسمه به همديگر نگاه مى‏كرديم. سكوت عجيبى بود. معلوم شد، موشك فرار كرده و از برد عادى خود حدود چهل كيلومتر بيشتر رفته است. حاج آل على با صداى بلند آيه 17 سوره انفال را خواند كه "خداوند تير را پرتاب كرد "، حالا بايد گفت كه: "خداوند موشك را پرتاب كرد نه شما ". 
آرامش خاصى بر همه مستولى شد. احساس مى‏كردند همه چيزمان خدايى است، حتى شادى نمى‏كرديم. احساس مى‏كرديم آنقدر خدايى شده‏ايم كه به شادى نيازى نيست. همه با آرامش رفتيم كه دومين موشك را براى پرتاب آماده كنيم. بعد از مدتى به خودمان آمديم. كم‏كم، احساس قدرت مى‏كرديم. چهار فروند موشك ديگر داشتيم. 

دنياى سرمايه‏دارى و كمونيست‏ها هر دو به توافق رسيدند كه ايران را سخت محاصره اقتصادى كنند تا قطعنامه 598 را بپذيرد. ايران هم صفت دنياى سرمايه‏دارى را مى‏دانست كه طالب جنگ‏هاى كنترل شده و كوتاه مدت است نه جنگى كه پايان آن در دست آن‏ها نباشد. ايران مى‏خواست جنگ را طولانى كند و اين براى جهان سرمايه‏دارى كه در مناطق نفت‏خيز احتياج به كنترل داشت ضرر زيادى بود. كسى هم فكر نمى‏كرد ايران بتواند اين همه تحمل جنگ را داشته باشد و طولانى‏ترين جنگ معاصر را تحمل كند. با آنكه توان داشتيم كه موشك را به قيمت خوب از واسطه‏ها بخريم؛ ولى به ما نمى‏دادند. دنياى سرمايه‏دارى گونه‏اى است كه اگر پايش پيش بيايد براى پول به همه چيز خيانت مى‏كنند. به شرط آنكه اسمشان رد نشود. خيلى‏ها زيرآبى به ما خبر مى‏رساندند. همه چيز براى ما قابل استفاده بود. از موتور قايق‏هاى ورزشى تا موشك؛ اما پرتاب اولين موشك ايران باعث شد تا ولوله‏اى در غرب بيفتد . 
پرتاب موشك چنان سر و صدايى ايجاد كرده بود كه همه فكر كردند قدرت جديدى به ما موشك داده است. همين امر باعث شد كه از بلوك‏هاى مختلف به ما موشك بدهند و ما هم به جاى ادامه ساخت شروع به خريد كرديم و اين امر باعث شد راحتى خريد را به سختى ساخت ترجيح دهيم. در هر صورت جنگ به مرحله جديدى رسيد و ما به موشك‏هاى متنوعى دست يافتيم. يقينا هم غرب سعى داشت فن‏آورى پيشرفته‏ترى را به دشمن بدهد، به ويژه تجهيزات خطرناك "ش.م.ر "

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 1:7 توسط مصطفى حسن پناه |

http://shahrestanihosein.blogfa.com/post-15.aspx

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 2:0 توسط مصطفى حسن پناه |

اینجا گزارش مصوّر اردوی گیلان را ببینید.

 

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 13:3 توسط مصطفى حسن پناه |

دیریست وبلاگ ننوشته ایم. در این زمان اتفاقات زیادی افتاده است. همسایه ی پدرسوخته مان با ماشینش به ناحق دوچرخه ی مرا زیر گرفت و مختصری خسارت زد، از آن پس منحصراً یک بار با دوچرخه رفتیم بیرون که زنجیرش افتاد و از دماغمان در آمد. بر مردم آزار لعنت! پدر سوخته جشن تولد گرفته برای توله سگ، پارکینگ سه واحد دیگر را حرامی تصرف عدوانی کرده (بدون اجازه غصب کرده) تا ساعت 1.5 صبح بزن و بکوب مغز ما را کار گرفته، خدا لعنتش کند!

جنبش سبز همچنان مشغول ادامه‌ی راه پر اشتباه انقلاب کپکی یا همان moldy revolution  است. این هیاهوی پر دامنه‌ی سبز ها در میان دغدغه های من جایی ندارد. ز نادان بنالد دل سنگ و کوه ازیرا ندارد بر ِ کس شکوه.

آخرین نمره ی دوره ی لیسانس مهندسی مکانیک ِ ما رد شد. آز مبانی مهندسی برق درسی که خیلی بد ارائه می شود. با ارفاق ِ احتمالی ده؛ الحمدلله! خدا پدرشان را بیامرزد! هر چند که دعا می کنیم خدا از سر تقصیرات باعث و بانیش بگذرد.

فوق لیسانس به دلایلی هنوز برای ما شروع نشده، امّا زندگی در جریان است، این روزها عجیب در گیر امورات آدم بزرگ ها هستیم، به قول مهدی ادیب «خدا رحم کنه!».

مهدی ادیب، سید سروش و بعضی های دیگر کنکور می خوانند که دعا گوی آنها هستیم. مهدی ادیب نظر به ادبش در شعری می فرماید:

تو ماهی تو ماهی

بهتر از آب چاهی

تو خیلی خیلی خوبی

بهتر از آب جوبی

امروز در شیرینی فروشی سهیل مهندس پژوهش از مسئولان شرکت ایران رادیاتور در رشت را تصادفی ملاقات کردم. یاد ایّام اردوی شمال خروجی های هشتاد و هشت کردیم. همینجا بگویم با دکتر دورعلی توافق کرده ایم ان‌شاءالله برای یک اردوی دیگر که فعلاً جزئیات آن را محرمانه نگه‌می‌داریم.

امروز در لشت نشاء رفتیم زیارت، خیلی جالب بود، شهری کوچک که قبلاً هم درباره ی آن نوشته ام. نان سنگک خوبی هم از آنجا گرفتیم. دلم می خواست برویم لاهیجان یک سیاحتی بکنیم شیرینی مخصوص نوشین را هم بخریم که دست نداد فرصت، الخیرٍُ فی ما وقع.

کم کم کمبود شغل را در زندگی حس می کنیم. انگار که نیاز به شغل هم غریزی باشد. باقی مطلب را می خوریم.

مرتضی، هم خانه ایم تابستان سختی را گذراند و چشم به پائیزی امید بخش بسته است و محمّد هم خانه ای دیگرم شیرینی تحصیل در دانشکده ی عمران دانشگاه تهران را می چشد، خوشحال است و من زیر چشمی همه چیز را زیر نظر دارم.

الآن خیلی وقت است که طالبم کارتون عصر یخبندان سه را ببینم موقعیت نشده، کارتون خوبی است فکر کنم.

ساخت تجهیزات آزمون های مسابقه‌ی طراحی خودروی الکتریکی کاری بود که بیشترش به گردن مهندس حسین زاده افتاد. البته آنجا مختصری کار کردیم. اصل کار را تیم های سازنده ی خودرو کرده اند، چه انقلابی در عرصه ی ساخت خودرو های الکتریکی در ایران در حال وقوع است! اخبار را از [www.imdc.ir] پی بگیرید.

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 5:4 توسط مصطفى حسن پناه |

/اختصاصي فارس/
 

خبرگزاري فارس: محمدحسين جعفريان در ديدار شاعران با مقام معظم رهبري شعري را خواند كه رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهيد اين شعر را خوش‌نويسي كنند و بدهيد به بنياد جانبازان و ايثارگران، آن‌جا آويزان كنند.


به گزارش خبرنگار فارس، جعفريان كه خود جانباز است، اين شعر را به جانبازان تحت درمان در «كلينيك درد» بيمارستان خاتم الانبياء تقديم كرده است. 
شعر محمدحسين جعفريان كه در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه‌هاي يك كلمن!» نام دارد. 
وي اين شعر را اختصاصاً در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده است: 

ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو! 
اينجا باتلاق است! 
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر 
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش 
وظيفه‌شناس و عالي نيستند. 

همه‌ چيز در معطلي است 
ميوه‌اي كه گل 
پولي كه كتاب مقدس 
و مسجدي كه بنگاه املاك. 

ما را چه شده است؟ 
اين يك معماي پيچيده است 
همه در آرزوي كسب چيزي هستند 
كه من با آن جنگيده‌ام 
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم 
در حاليكه دست و پا ندارم 
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور! 

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم 
و به گمان آنها حتي شعور 
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان 
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم 
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني 
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله - 
با تلاش تحسين‌برانگيز 
سرگرم تجاوز به آنند. 
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي 
با نخاع قطع شده‌‌ام 
بايد در صف اول باشم 
و هميشه بايد باشم 
چون تريبون، گلدان و صندلي 
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها 
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم. 

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم 
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ... 
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين 
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم 
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند 

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است 
مرا هم بردند 
خوشبختانه دستي ندارم. 
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم 
نشد. 
وزير اين زحمت را كشيد 
تلويزيون هم نشان داد 
سپس همه برگشتند 
وزير به وزارتخانه‌اش 
پيمانكاران به ويلاهايشان 
و من به تختم. 

من نمي‌دانم چه هستم 
نه كيفي و نه كمي 
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ... 
به قول مرتضي؛ كلمنم! 
اما اين كلمن يك رأي دارد 
كه دست بر قضا خيلي مهم است 
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد 
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد 
اما هرگز ضمانتي نيست 
شايد تغيير كنم 
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود. 

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه 
پاسداران پل مارد 
و تركش خوردگان خرمشهرند 
شايد من 
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم 
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام 
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است 
براي همين بايد، همين‌طور بايد 
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان 
زمان بگذرد 
من پيرتر شوم 
تا معلوم شود چه كاره‌ام. 

سرمايه من كلمات است 
گردانم مجنون را حفظ كرد 
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت 
اما بعيد مي‌دانم تختم 
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد 
چند بار از روي آن افتاده‌ام 
يكبار هم خودم را انداختم 
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم! 

من يك نام باشكوهم 
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند 
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل 
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند 
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند 
و پسرم مي‌گويد: 
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم. 

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ! 
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام 
و بين خطوط دشمن سرگردان، 
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند 
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند 
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند 
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم 
زنداني با اعمال شاقه 
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي 
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون 
و بي‌اختيار در انتخاب غذا 
انتخاب رؤياها 
حتي در انشاي اعترافاتم. 
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ 
با تمام داراييش؛ 
يك شيشه شكسته 
يك قاب آلومينيومي 
و سكوت گورستان 
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد 
و هميشه مي‌خندد 
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا 
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم 
و اين تصاوير تازه و هولناك، 
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد 
و هميشه مي‌خندد 
و بسيار خوشبخت است 
زيرا او مرده است. 

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم 
براي شكنجه‌اي تازه 
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان 
در باغ وحشي به نام كلينيك درد 
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم 
براي جانم 
تنم 
وطنم 
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام 
به خاك بيندازم 
اما نميرم 
درد اين ستون فقرات كج 
و فراق 
لهم كند 
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 17:47 توسط مصطفى حسن پناه |

می بست دو چشم خویش بسته

آن آب که در ورق نشسته

کی آب به داد من همی رس

صد گرگ که در کمین نشسته

این واتری سوپ الیور توئیسته یا پروژه ی کارشناسی؟

پ. ن. شعر از خودمان است

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 8:1 توسط مصطفى حسن پناه |

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8806081464

سخنرانی پخته ای به نظرم.

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 0:32 توسط مصطفى حسن پناه |

 

... شب قبلش با علی عبدالوهاب رفته بودیم مسجد ارک و خیلی خوب شده بود. گفتیم و گفتیم و گفتیم از خودمان، از بقیه، از مملکت. در ترافیک برگشت به منزل، نگران سحری مرتضی و خودم بودم، زود برگشتیم. حکایت زیاد نشود، از شلوغی ساعت 3 بامداد مسجد ارک متعجب شده بودم آنهم هفته ی اول ماه رمضان.

بامداد شنبه، هفتم شهریور ساعت 2 برای دوچرخه سواری از خلوت پیچیده ی منزلگه درس خوانان سخت کوش بیرون زدم. دوچرخه ام میزان بود و خودم هم خیلی خسته نبودم. کمتر از چند روز به موعد دفاع پروژه ی کارشناسی نمانده است و ورزش فایده ی دیگرش این است که اضطراب را دور می کند. از خیابان روانمهر وارد خیابان ابوریحان، پس از آن خیابان جمهوری اسلامی شدم و از آن جا، بعد از مدتی رکاب زدن به سمت شرق دور زدم و وارد خیابان ولی عصر (عج) شدم. پس از انقلاب سربالائی ها را پیمودم و نرسیده به میدان ولی عصر از یک خیابان شرقی غربی وارد خیابان فلسطین شدم. از انقلاب عبور کردم و بازگشتم.

در خیابان سطل آشغال ها و گربه ها را دیدم، موش ها و آدم ها را نیز. مردی که خیلی گرسنه بود را دیدم که با ولعی مثال زدنی ـ در زمان کوتاه پشت چراغ قرمز ـ لقمه ای می خورد و رفتگران را دیدم که محکومند در بر هم کنش گربه ها، موش ها و آدم ها نزدیک ترین لایه باشند. من امنیت را لمس کردم، آرامش را حس کردم، نشاط را حس کردم. در شهری که تا چند روز پیش خیلی ها برای نا آرامی اش برنامه داشتند. سحری با مرتضی مرغ را پختیم، سرخ کردیم و با برنج خوردیم. خیلی خوشمزه شده بود. اذان گفتند، نماز خواندیم، کمی وقت سپری شد. فکری بودم. در ذهنم آمد که خیلی وقت است دستم به زیور مطلبی انسانی مزین نشده است لذا این ها را نوشتم. و شکرگزار خداوند بودم وقتی به خواب رفتم.

 

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 16:33 توسط مصطفى حسن پناه |

 

بسامد به روز شد

بسامد

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 6:18 توسط مصطفى حسن پناه |